خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





بهداد بزرگ می شود

    خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم! راستش شاید بهتر باشه این بار تقصیر رو به گردن توسعه شبکه های اجتماعی بندازم که وقت رو برای نوشتن تو وبلاگ پسرم از من گرفته.

    سیر بزرگ شدن بهداد رو کاملا دارم احساس می کنم. نوزادی که چند سال قبل تو آغوشم از بیمارستان به خونه آوردم و اون همش خواب و خواب بود و من و پدر در استرس و نگرانی بیماری زردی و نخوردن شیر، امروز کاملا حرف می زنه، راه می ره، می دوئه، شوخی می کنه، بازی می کنه، دایره لغت های انگلیسیش خیلی بیشتر از منه، خودش غذای خودش رو می خوره، بی دردسر می خوابه، پله ها رو بدون کمک من بالا و پایین میره و خلاصه بزرگ شده. یه زمانی بود که بهداد چند ماهه رو تو آغوشم می گرفتم و از پله های پارکینگ بالا می اومدم و این کار به مرور برام طاقت فرسا و سخت شده بود. همون موقع یادمه تو بهونه گیری های من به خاطر فاصله زیاد بین پارکینگ و خونه،همسر می گفت به زودی پسرک خودش راه می ره و باهم هر دو از پارکینگ خارج می شین تازه چند وقت بعد حتی بهداد اونقدر بزرگ شده که اگه وسایلی هم داری کمکت کنه و برات بیاره. خنده ام می گرفت از این حرف و این مسیر رو خیلی طولانی و سخت می دیدم! اما امروز می بینم که بهداد تو پارکینگ خیلی جلوتر از من در حال دویدن و من مدام باید بگم بهداد صبر کن مامان منم برسم بهت بدو بدو نکن!!

    بچه ها کم کم بزرگ می شن و پدر و مادرها کم کم پیر! ولی من حتی به قیمت پیر شدنم خیلی دوست دارم بهداد زودتر بزرگ بشه...

    - اون شعرهای من در آوردی که گفتم تو پست قبل! بهداد خیلی توش پیشرفت کرده... برای هر عنوانی می تونه شعر های من در آوردی بگه و بخونه... من برزیلا هستم! خیلی زیبا هستم! من شهر فوتبال هستم! پایتخت برزیل هستم! یه همیچین متنی و با ریتم شعر می خونه بدون اینکه قبلا شنیده باشه فقط با توصیف هایی که در مورد یه چیزی می دونه می تونه همچین چیزی بسازه

    - دیگه پیشرفت کردن پسرک باعث شده که تفریحش بشه دابسمش درست کردن! از دابسمش های گزارش فوتبال گرفته تا متن های مختلف و ترانه های امروزی. اون قدر حرفه ای این کار رو می کنه که نگو. ده ها بار متن رو گوش می کنه و خیلی درست لب می زنه!

    - یکی دیگه از علاقمندی هاش ضبط کردن صداس. صدای خودشو مشغول بازی، صدای منو مشغول تلفن صحبت کردن، صدای برنامه های تلوزیون و این شده بازیش!

    - دوستان خیالی هم داره آقای حسابرسی و آقای کشاورزی دوستاش هستن که انگار از بهداد بزرگترن. بهداد می ره ازشون هی قیمت اسباب بازی هاشو می پرسه و در مورد وسایلش با اونها حرف می زنه. ازشون کتاب می خره و بهشون توصیه می کنه این کتاب رو بخونن خوبه و از این جور حرفها. حالا این دو تا اسم رو از کجا آورده برای من هم سواله!!!

    - حسابی بابایی شده! به محض دور شدن باباش شروع می کنه بهونه که باباجونی کجا رفت؟ منم می یام و از این حرفها. تو جمع های خانوادگی ثانیه ای بدون باباش نمی مونه و نه تنها تمام مدتی که پدر در کنارش نیست با گریه سپری می شه که وقتی می یاد یه دور دیگه از اول گریه می کنه که چرا منو نبردی!!!

    - صبح ها با مادرم به پارک می رن. مادرم که هرچه قدر و به هر شکلی ازش تشکر کنم کم گفتم و کم کردم. با هم می رن پارک بازی و بعد هم صبحانه توی پارک بعد هم خونه بازی و ناهار و خواب بعد از ناهار! اینجوریه که من چند ماهه زندگیم یه نظمی گرفته. دیگه وقتی می رسم خونه مادرم بچه ام هم غذا خورده، هم خوابیده و هم بازی کرده وقت رفتن به خونه است! خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه. این دو نفر که همیشه حامی من بودن. امیدوارم بتونم زحمتهاشون رو جبران کنم

    چندتا مشکل کوچیک با بهداد دارم که اگه اون ها هم حل بشه تقریبا می شه گفت از آب و گل در اومده!

    و یک مشکل کاری هم این روزها فکرم رو خیلی مشغول کرده. خدا رو شکر باز هم نوشتن و فکر کردن به زندگی شخصیم کمی آروم ترم کرد. خدا این نعمت نوشتن رو از کسی دریغ نکنه.

     


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : بهداد ,خیلی ,خونه ,بازی ,پارکینگ ,مشغول ,
    بهداد بزرگ می شود

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده